تبليغاتX
هر چی دوس داری
   
هر چی دوس داری
 
 
موضوعات

سلام

____________________
آرشيو مطالب

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

____________________
مطالب اخير

____________________
پیوندهای روزانه

سینما سرا

عکس از سیاوش خیرابی

____________________
پیوند ها

#سینما سرا#

#جوان(دوست گلم)#

#علیرضا خان(استاد خوبم)#

#دلنوشته های محیا جون#

#عاشق تنها#

#پرواز را به خاط بسپار#

#یه سایته باحال از سیاوش#

#مهتا جان#

#ستاره جان-ستاره آسمونی#

#عشق یعنی...#

#مرگ برای عشق#

#مبینا جوووونم#

#عشق بازی ما جووووونا#

#ع ش ق(آرامش و هستی)#

#حمید خان#

#المیرای عزیز(sms و غیره)#

#مهسای گل#

#مولاسخیست#

#دوتایی#

#....lovesick you....#

امید خان#

#ضرب المثل های انگلیسی#

#فرشته خوشبختی#

#(عاشقانه ها -::- موج خروشان عشق)#

#داداش امین#

#نامه های بی جواب#

#یاشاسین تبریز#

#پیام آور خوشبختی#

#کاش بشه ذهن آدما رو قلقلک داد!#

#لحن باران#

#پفک نمکی#

#پسر اژدها#

#---بیا تو حالشو ببر---#

#عاشقانه های منو عشقم#

#سلطان سحاک#

#آس و پاس#

#دست نوشته های یه پسر تنها#

#داستان های عاشقانه#

#عکس های خیلی باحال#

#حلقه رندان#

#یخ فروش#

#دلنوشته های یه پسر ناز ایرونی#

#پسرک 22 ساله عاشق#

#احساس قشنگ ما#

#برمودای عشق من#

#برای بچه های باحال ایرانی#

#عسل سیاه من#

#mosi & joojoo#

#همیشه تا اوج#

#تفریحی#

#همسر داری#

#خوشگل خوشگلا...!؟#

#صدای گرم یک قصه#

#یادداشتهای یک اوژانس شلوغ#

#سبز یعنی مرد ایمان و عمل#

#دسر خاطرات با طعم آلبالو#

#ماجرای دختر سرمازده#

#همه جوره با فوتبال#

#نوشته های محرمانه یک دختر#

#بخند تا دنیا به روت بخنده#

#ویران شود این شهر که میخانه ندارد#

#اشک ویولون#

#تا امید است آرزو نمیکنم#

#نسا جوووووووون#

#سمتکس#

#جدیدترین اخبار و عکس دنیا#

#بی جنبه نیاد تو#

#lovestory#

#تنهای تنهام#

#هوش مصنوعی#

#هر هفته#

#باور کن هستی#

#پرسپولیس#

#دنیای نو جوانان#

#زیباتر از زشتی#

#ترک اوغلان#

#بانک مقالات شیرازی ها#

#بزرگترین وبلاگ دختروونه#

#fooru#

#جرات#

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

JavaScript Codes

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

 
 
 

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388

 

 

چشم انتظار روزی هستم که دوباره برگردم پیشتون

فراموشم نکنید

بی نهایت دوستون دارم

دوستای گلم من نظراتتونو میخونم فقط فرصت آپ ندارم

پس از نظراتتون محرومم نکنید

خواهش میکنم

ممنون که فراموشم نکردید

از ته قلب خوشحالم

 

 
 

جمعه بیستم شهریور 1388

 

کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک

دوستای گلم :سلام

به دلیل شروع فصل زیبای پاییز و مهر ماه من دیگه کمتر میام نت

و کمتر فرصت میکنم بیام پیشتون()

در این راستا() به کمک شما عزیزان نیاز دارم

من امسال میرم پیش هم باید درس پیش دانشگاهی بخونم هم کنکور()

از شما دوستان (خانوم ها / و آقایان)خواهش میکنم هرکس میتونه بهم

 کمک کنه این مدت که من کمتر آپ خواهم کرد این زحمت به دوش بکشه

من اصلا دوس ندارم دوستایی که تو این مدت پیدا کردم و هموشونو دوس

دارمو از دست بدم()

پس لطفا هر کی دوس داشت و تونست منو از لطف خودش بی نصیب نذاره

 

لطفا برام خصوصی بزارید

بی نهایت دوستون دارم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ببخشید اگه متن اشکال املایی دستوری و.. داشت

چون با عجله نوشته شده

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام

ممنون از دوستایی که لطف کردن و برام نظر خصوصی گذاشتن

منم اطاعت امر میکنم و خودم آپ میکنم

ببخشید

ولی دوستان منصرفم کردن

 
 

شنبه چهاردهم شهریور 1388

اینم یه عکس از ماشینه مورد علاقه من

خشگل نیست؟؟؟

 

 

اگه باز نشد و دوس داشتین ببینید

تشریف ببرید

اینجا

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

غریبه ی عزیز

من کسی رو با قصد از لینکام حذف نکردم

شرمنده*معذرت میخوام

شاید لینک شما به اشتباه حذف شده

این دفعه که تشریف آوردید آدرس وبتونم برام بزارید تا با کمال افتخار لینکتون کنم

ببخشید

 
 

جمعه سیزدهم شهریور 1388

تکرار زمانه

 

مردي 80ساله با پسر تحصيل کرده 45ساله­اش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار

 پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.


پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.


بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان

حالت گفت: کلاغه کلاغ!


پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحه­اي را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.


در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:


امروز پسر کوچکم 3سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره نشست پسرم

23بار نامش را از من پرسيد و من 23بار به او گفتم که نامش کلاغ است.


هر بار او را عاشقانه بغل مي‌کردم و به او جواب مي‌دادم و به هيچ وجه عصباني نمي‌شدم و در عوض

 علاقه بيشتري نسبت به او پيدا مي‌کردم !!!

 

طنز از اسامی دخترها

***اگه دوس داشتین  ادامه مطلب***

 


ادامه مطلب...

 
 

پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388

از هر دست بدی از همون دست میگیری

يک ضرب المثل قديمي مي گويد
"از هر دست بدهي از همان دست پس مي گيري" .

در نور کم غروب، زن سالخورده اي را ديد که در کنار جاده درمانده،منتظر بود در آن نور کم متوجه شد که او نياز به کمک دارد جلوي مرسدس زن ايستاد و از اتومبيلش پياده شد در اين يک ساعت گذشته هيچ کس نايستاده بود تا کمکش کند زن به خود گفت مبادا اين مرد بخواهد به من صدمه اي بزند؟ ظاهرش که بي خطر نبود فقير و گرسنه هم به نظر مي رسيد مرد زن را که در بيرون از ماشينيش در سرما ايستاده بود ديد و متوجه آثار ترس در او شد گفت: خانم من آماده ام به شما کمک کنم بهتر است شما برويد داخل اتومبيل که گرمتر است ضمنا" اسم من برايان آندرسون است فقط لاستيک اتومبيلش پنچر شده بود اما همين هم براي يک زن سالخورده مصيبت محسوب مي شد برايان در مدت کوتاهي لاستيک را عوض کرد زن گفت اهل سنتلوئيس است و عبوري از آنجا مي گذشته است تشکر زباني براي کمک آن مرد کافي نبود از او پرسيد که چه مبلغ بپردازد هر مبلغي مي گفت مي پرداخت چون اگر او کمکش نمي کرد هر اتفاقي ممکن بود بيفتد برايان معمولا براي دستمزدش تامل نمي کرد اما اين بار براي مزد نکرده بود براي کمک به يک نيازمند کرده بود و البته در گذشته افراد زيادي هم به او کمک کرده بودند .

او به خانم گفت که اگر واقعا مي خواهد مزد او را بدهد دفعۀ بعد که نيازمندي را ديد به او کمک کند و افزود و آن وقت از من هم يادي کنيد خانم سوار اتومبيلش شد و رفت چند کيلومتر جلوتر، خانم، کافه اي ديد به آن کافه رفت تا چيزي بخورد. پيشخدمت زن پيش آمد و حوله تميزي آورد تا موهايش را خشک کند پيشخدمت لبخند شيريني داشت لبخندي که صبح تا شب سرپابودن هم نتوانسته بود محوش کند آن خانم ديد که پيشخدمت بايد 8 ماهه حامله باشد با اين حال نگذاشته بود که فشار و درد تغييري در رفتارش بدهد آن گاه به ياد برايان افتاد وقتي آن خانم غذايش را تمام کرد، صورتحساب را با يک اسکناس صد دلاري پرداخت پيشخدمت رفت تا بقيه پول را بياورد وقتي برگشت، آن خانم رفته بود

پيشخدمت نفهميد آن خانم کجا رفت. بعد متوجه شد چيزي روي دستمال سفره نوشته شده است با خواندن آن اشک به چشمش آمد چيزي لازم نيست به من برگرداني من هم در چنين وضعي قرار داشتم شخصي به من کمک کرد همان طور که من به تو کمک کردم اگر واقعا مي خواهي دين خود را ادا کني اين کار را بکن نگذار اين زنجيرۀ عشق همين جا به تو ختم شود زير دستمال چهارصد دلار ديگر هم بود آن شب او به آن نوشته و پول فکر مي کرد آن خانم از کجا فهميد که او و شوهرش به آن پول نياز داشتند

بچه ماه آينده به دنيا مي آمد و آن وقت وضع بدتر هم مي شد شوهرش هم خيلي نگران بود همان طور که کنار شوهرش دراز کشيده بود به نرمي او را بوسيد و آهسته در گوشش گفت همه چيز درست ميشه دوستت دارم برايان آندرسون

 
 

شنبه هفدهم مرداد 1388

 

محبت بخشیدن شادی

 

مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند.
اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد. دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازي و تعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند.

هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور که مي ديد تشريح مي کردو آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکر خود تجسم کند به سر مي برد. پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنندو بچه ها نيز قايق هاي اسباب بازي خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و رنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و........

در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبا را تجسم مي کرد.در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبور مي کردند را براي مرد ديگر شرح دادو مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد.

روزها وهفته ها گذشت يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت

مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني بود.

مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده است؟....پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته است که تو را به زندگي اميدوار کند. موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگي رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم.در ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران شايد کمي از رنج ما بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند.اثري مضاعف را خواهد داشت.

بی نهایت دوستون دارم

 
Blog Skin