آويژه
خاص و خالص*پاک و پاکیزه
لحظه ها می گذرند و روزها را خاکستر می کنند و من در گرد و غبار این ثانیه ها می دوم
به دنبال چه نمی دانم !
هراسان از آنکه فصل ها پوست بیندازند و من هنوز در کالبد خویش بمانم
شاید خیالی است بس بیهوده که رسیده باشم
به آنچه که خواسته ام
به آنچه که باید می رسیدم
و به آنچه لیاقت رسیدم به آن را داشته ام .
تشنه لبم ، دروغ است اگر بگویم به جرعه ای بیش نیازمند نیستم .
دریا می خواهم به وسعت آفاق، به وسعت دریا!!!
![]()
20 سال پیش این موقع شب هنو به دنیا نیومده بودم
مامان و بابای گلم بعده چند سال انتظار بالاخره بچه دار میشدن
به روایتی خیلی ذوق کرده بودن!
بالاخره 12 اسفند * به 12 ظهر 12 دیقه مونده بود که اومدم بیرون
(4 تا 12 دارم) (!)
![]()
تو این دوساعته اول 41 نفر تبریک گفتن...
دوستون دارم دوستای گلم....
![]()
شدم 21 سالـــــــــ ــــــــــــــه
به همین راحتـــــــــــــــــــ ـــــی
![]()
روزگارا:
تو اگر سخت به من میگیری،
با خبر باش که پژمردن من آسان نیست،
گرچه دلگیرتر از دیروزم،
گر چه فردای غم انگیز مرا میخواند،
لیک باور دارم دلخوشیها کم نیست
زندگی باید کرد!
اعصابمو خورد کرده!
من گواهینامه نمیخام دیگه!
فک نکنم ارزشِ انقد ناراحتی و عذابُ داشته باشه!
هربار کِ اشتباه میکنم دندونامو محکم رو هم فشار میدم!
اینبار دیگه قبول نشم دندونامم خورد میشه!
با ماشینِ آموزشگاه ماشین روندن خیلی سخته!
هیچی دستِ خودم نیس!
کلاژ و ترمز کِ زیر پای مربی هست!
دستشم کِ همش رو فرمانه!
دنده هم چون خرابه ایشون جابه جاش میکنن!
منم اونجا نقشِ کلمُ به خوبی ایفا میکنم!!!
منگنه:
اینم دفعه سوم!
قبول نشدم!
افسرانم از ابتدا تاکنون:
ملکیان-مولایی-سرخابی-؟
نفر چهارم چه کسی خواهد بود!
یو هوووووووو
من اومدم
سلـام وبلاگــــــــِ
سلـام دوســ جونام
وای.. چِ قَ د دلم برا وبلاگی و دوستان تنگ شده بود
بالا خره (کدوم بالا!؟) امتحانام بِ خوبی و خوشی تموم شد 
کمترین نمرهَ م ۱۷.۵ اَه.اَه.اَه 
۱۰ بهمن تموم شد ![]()
تا شب با دختر داییم قیلم نگا کردیمو خندیدیم 
۱۱ بهمن رفتیم خونه مهدیه شووونم.دوستِ دبیرستانم.ایشالا خوشبخت شی مهدیه شونی
شبم رفتم خونه داییم ![]()
تا صب ووول میل کردم ولی خوابم نگرفت!

۷ صب با دختر داییم (محیا) رفتیم رانندگی...منم رفتم همراه 
نیم ساعت زود رسیدیم ![]()
رفتیم نون بربری خریدیم ![]()
با پنیر 
تو سرما و یخبندانِ بهمن ماهِ شعر تبریز رفتیم تو پارک
و در بین برفا صبحونه کامل میل کردیم
تا شب باهم بودیم 
جاتون خالـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
(دیشب هم از شر مسئله ای راحت شدم کِ بماند) ![]()
![]()
و اما منو مریمی 
می و مریمی از ۶ سالگی همدیگرو میشناسیم

روزا و خاطراتِ خیلی خوبی باهم داشتیم...یادش بی نهایت بار بخیر 
مهرماهِ امسال باهم رفتیم مشهد...بهترین خاطره زندگیم همین سَفره ۴تاییمون بِ مشهده 
بعد اینکه از مشهد برگشتیم یِ ماه طول نکشید کِ ۲۷ آبان
مریمی ایشالـا خوشبخت و سفید بخت شی عسیسه دلـــــــــــــــــم 
اولین غذای مریمی واسه امیرخان.نامزد گرامیشون اینجا
| Design By : Pichak |






